تحریم ها را جدی بگیریم
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ،۱۳۸٩  

سفر بودم.خوش گذشت و کلی استراحت کردم.اما مهمترین چیزی که تو این سفر دستگیرم شد این بود که اوضاع تحریم خیلی خرابه.خراب تر از آنچه ما مردم عادی می دانیم و حس می کنیم.این گرانی لجام گسیخته که متاسفانه بهش عادت کرده ایم دیگر از یک روند عادی همیشگی تورم نیست.بلکه از فشار تحریم هاست.اما انقدر به سخت زندگی کردن عادت کرده ایم که فکر می کنیم زندگی همین است و راه دیگری ندارد.اما آیا واقعا راه حل دیگری باقی نمانده است؟


کلمات کلیدی:
یک فرصت دیگر
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٩  

باز هم خبر مهاجرت یکی از دوستان،نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت،اگرچه برخلاف خصوصیت خردادی ها دوستان زیادی ندارم،اما با اندک دوستان دستچین کرده ام انقدر رابطه عمیق و خاص دارم که جایگزینی برای هیچکدام ندارم.همیشه دیر اعتماد کرده ام.اما در اعتماد کردنم اشتباه نکرده ام.برای همین هربار که فاصله ام با یکی از دوستانم به هر دلیلی زیاد شده حسرت خورده ام به روزهای از دست رفته و حرفهای گفته نشده و رابطه منحصر به فردی که تکرار نمی شود.

دوستم برای ادامه تحصیل می رود.نمی دانم باز می گردد یا نه.می توانم دلم را خوش کنم به ایمیل و چت و غیره. اما می دانم که فاصله ها که زیاد می شود صمیمیت ها کاهش می یابد و حرفها خلاصه می شود به "دیگه چه خبر...دیگه چیکار می کنی..."و من حسرت می خورم بابت اون همه صمیمیت و اون تجربه های مشترک و ...

دیشب برای آخرین بار رفتم به دیدنش.خودش هم حال خوشی نداشت.می دانم درگیر احساسات است و برایش سخت است جا گداشتن اینهمه فامیل و دوست و اینهمه سال خاطره برای بدست آوردن آینده ای روشنتر. اما نمی خواهم حداقل من در هم زدن احساسش نقشی داشته باشم.ترکش که می کنم تمام وجودم پر از غم بود. پر از ماتم. پر از جسرت تمام لحظه هایی که می توانستیم با هم باشیم اما نبودیم.به عقب که نگاه می کنم می بینم زندگیم شده پر از فرصت های از دست رفته.او هم یک فرصت دیگر...


کلمات کلیدی:
"برباد رفته" چگونه تصادفی آفریده شد
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩  

مارگارت میچل سابقه کار فرهنگی داشت و مصاحبه هایی با ستارگان سینمای صامت انجام می داد. در سال ١٩٣۵ به غلت شکستن قوزک پا مجبور شد مدتی را در خانه بگذراند. هر چه کتاب تاریخی داشت خواند و کار دیگری نداشت انجام بدهد.شوهرش به او پیشنهاد داد برای رفع بی حوصلگی رمان بنویسد. او این پیشنهاد را جدی گرفت و شروع به نوشتن کرد.ابتدا فصل آخر را نوشت و به تدریج فصل های دیگر را تمام کرد. اما فصل اول را رها کرد.میچل دست نوشته هایش را به طور تصادفی به یکی از ویراستاران انتشارات مک میلان به نام هارولد لتهام نشان داد و او دریافت که با یک شاهکار ادبی روبروست. لتهام پیش پرداختی به میچل داد تا رمان را تمام کند. رمان منتشر شد. دیوید سلزینک حقوق آن را خرید و سه سال بعد بربادرفته به کارگردانی ویکتور فلمینگ به نمایش درآمد.

مارگارت میچل برنده جایزه معتبر پولیتزر برای نگارش بربادرفته پس از این کتاب هیچ رمان دیگری ننوشت.

پ.ن: چرا قوزک پای ما نمی شکنه!

-نقل از مجله فیلم شماره ۴٠۴


کلمات کلیدی: برباد رفته ،مارگارت میچل
دلخوری
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩  

اونی که بهت بی اعتنائی می کنه، جواب سلامتو به سردی می ده، تو جمع ندیده ات می گیره، موقع رفتن باهمه خداحافظی می کنه الا تو، تظاهر می کنه تو رو ندیده از کنارت رد می شه، تو خونه اش ازت به سردی پذیرایی می کنه،...شاید خیلی هم از تو متنفر نیست،شاید بیشتر از دست خودش عصبانیه که عاشقت شده. شاید داره بیشتر خودشو تنبیه می کنه که نتونسته جلوی لرزیدن دلشو بگیره.

پس تو هم خیلی ازش دلخور نشو.احساسات انسانها گاهی خیلی پیچیده تر از ظاهرشونه.


کلمات کلیدی:
رسالت محمد
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩  

آنچه محمد فرستاده خدا در قوم عرب به عنوان رسالتش بیان کرد آنچنان بدیع و عجیب می نمود و آنچنان با سنتها و اعتقادات آن قوم فاصله داشت که کمتر کسی باور می کرد محمد در رسالتش پیروز شود.

اگرچه محمد گاهی بسیار آهسته و گام به گام پیش رفت تا بتواند ماهیت قوم عرب را عوض کند که تا حدی هم موفق شد.اما گاهی هم بسیار تند می رفت و تمام سنتها را از ریشه زیر سوال می برد.

پس چه شد که امروزه بیشتر معتقدان به رسالت محمد از متعصب ترین و متحجرترین افراد هستند و هیچ ایده بدیع و جدیدی را تاب نمی آورند و با هر ایده مخالفی با تمام خشونت برخورد می کنند و حکم ارتداد می دهند و ...اینان اگر ذره ای به رفتار محمد و تفاوت آنچه او برای قوم عرب آورد با آنچه عرب تا آن زمان می کردتوجه می کردند می فهمیدند که رسالت محمد در فرعیات دین نبود،در نوآوری و مخالفت با سنتهای غلط بود.


کلمات کلیدی:
عجب خدائیه
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٩  

خیلی سخت است با کودکی سر کردن که پرسشهای بی پایان دارد و پاسخی می خواهد برای تمام بدیهیاتی که سالهاست باورش داریم و حتی نمی دانیم کی و کجا آن را باور کرده ایم و اصلا چرا باورش داریم.حالا ما می مانیم و باورهایمان و بی پاسخ برای چرای باورهایمان...

وقتی پسرم ازم پرسید "خدا واسه چی سوسک رو آفریده" ماندم که چه پاسخی بدهم و کلی توی ذهنم دنبال مزایای سوسک گشتم و حتی یکی هم پیدا نکردم که پسرم خودش به کمکم آمد و گفت" حتما واسه اینکه ما بگیم اه اه چه سوسک کثیفی بعد بزنیم بکشیمش".من که خوشحال از اینکه خودش جواب سوال را پیدا کرده می خندم. اما می شنوم که با خودش می گوید "واقعا عجب خدائیه ها".

حالا برای یکبار هم که شده آن تصور عظیم و بی مانند خدائی را که در وجودم ریشه کرده برای لحظه ای کنار می گذارم و با خودم می گویم"راست می گه، عجب خدائیه ها..."


کلمات کلیدی:
پیشنهاد...
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩  

آخه چرا؟چرا درست وقتی که تصمیم می گیرم سرم رو پایین بندازم و کاری به کار کسی نداشته باشم و بلند پروازی احمقانه نکنم و از این شاخه به اون شاخه نپرم و مستقیم به هدفم نگاه کنم و آرام و با احتیاط جلو برم یه پیشنهاد سر راهم سبز می شود.چرا وقتی که نمی خواهم بهش فکر کنم اتفاق می افتد.نمی شد این پیشنهاد یک ماه جلوتر یا یک ماه دیرتر می شد. نمی شد اصلا به من پیشنهادی نمی شد.چرا همیشه وقت تصمیم گیری دو تا راه به من پیشنهاد می شود که همیشه باید یکی را انتخاب کنم و باقی عمرم توی لحظه های خستگی و یاس و پشیمانی به خودم بگویم "اگه اون یکی رو انتخاب کرده بودی..."

آخه چطوری می شه که بعضی ها انقدر کم توقع هستند و به داده هایشان راضی هستند و تلاش اضافه نمی کنندو بهشون هم پیشنهادات توپ اون هم دوتا دوتا نمی شود و هی سر راهشان فرصتهای جدید خلق نمی شود و... مثل من انقدر عذاب نمی کشند.

یا چطوری می شود که بعضی ها خواسته هایشان در مادیات خلاصه می شود . اگرچه تمامی ندارد اما بالاخره با جون کندن بهش می رسند و راضی می شوند.

آخه نور به قبر پدر و مادرت ببارد نمی شد به من پیشنهاد نمی دادی و مرا اینهمه به تلاطم نمی انداختی. داشتم زندگیم را می کردم.

سال هنوز شروع نشده داره غیر قابل پیش بینی می شه.


کلمات کلیدی:
روزهای آخر سال
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۸  

دوباره روزهای آخرسال شد و دوباره من به خودم گفته بودم" امسال کارهایم را زودتر می کنم و نمی گذارم برای روزهای آخر سال و اصلا من که امسال کاری ندارم و خانه تکانی نمی کنم و چیزی هم نمی خرم و تمام تعطیلات سفر می روم و ..." اما مثل هر سال کل خانه را تکانی سخت دادم و دو سه روز مانده به آخر سال تجریش گردی مفصلی کردم و کلی برای خودم و برای خانه خرید کردم و  مثل همیشه قرار شد یک سفر ۴ و ۵ روزه وسط تعطیلات برویم و من هم دید و بازدید باید بکنم و هم سفر کنم و هم حوصله ام سر برود و هم به این تعطیلات کشدار بدو بیراه بگویم و باز هم به خودم بگویم "سال دیگه ..."

آخر سال فرصت خوبی است که نگاهی کلی به سالی که گذشت بیندازیم و تلخ و شیرین هایش را مرور کنیم. وقتی مرورش می کنم می بینم اصلا اتفاقاتی نیفتاد که من انتظارش را داشتم و خیلی چیزها که منتظرش بودم پیش نیامد. چه در زمینه مسائل عمومی مثل همین انتخابات و عواقب آن و چه در زمینه مسائل خصوصی خودم. اما خیلی از اتفاقات که بعضا تلخ هم بودند حکمتی بس شیرین و مثبت داشتند.از اینکه حکمت آنها را فهمیدم و شیرینی آنها را بعد از تلخی اولیه درک کردم خوشحال شدم.این برایم روزنه امیدی بود که اتفاقات بد و غیر منتظره ای که هنوز حکمتشان را نفهمیدم راحت تر هضم کنم. به این امید که روزی حکمت مثبت شان را بفهمم.یا شاید هم هیچوقت نفهمم. اما همیشه باور داشته باشم که حکمتی داشت. اما از درک من خارج بود.راستی آیا واقعا عمر ما کفاف فهمیدن حکمت تمام اتفاقات زندگی مان را می دهد؟

عید نوروز با تمام دردسرها و تعطیلات کسل کننده و خرج سرسام آورش باز هم شیرین است. من هنوز هم گاهی موقع تحویل سال اشتیاق کودکی را دارم و اشک در چشمانم حلقه می زند و یک آرزو می کنم.هر چند دو سال است که یک آرزو می کنم و برآورده نمی شود. اما من باز هم یک آرزو می کنم.

نمی دانم در سال جدید چه چیزی انتظارمان را می کشد. سالی که گذشت برای خیلی ها مثل من پر از اتفاقات غیر منتظره بود. حداقل در وادی سیاست سال عجیبی بود.اما سال جدید سال ببر است.و سال ببر سال تولد من است.می گویند سال تولد هر کس برای او سال خوبی است و من هنوز پر از امیدواری هستم. بخصوص در سال ببر.

پس من برایتان آرزوهای خوب می کنم و از خدا می خواهم که برآورده شود.

پیشاپیش سال نو مبارک


کلمات کلیدی:
من نگرانم
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۸  

نگران بودم و هر چه به ٢٢ بهمن نزدیکتر می شدیم بیشتر نگران می شدم.بخصوص موج جدید دستگیری ها که هر روز دامنه آن وسیع تر می شد و هر روز بیشتر احساس می کردم چقدر نا امنیم در این دیکتاتوری مطلق بی اندیشه که حتی حق انتخاب را هم از ما گرفته است و حتی نمی توان بی تفاوت ماند و آسیب ندید.

دودل بودم. نمی دانستم شرکت در راهپیمایی درست است یا غلط. هنوز هم نمی دانم. هنوز هم نمی دانم آنها که رفتند درست عمل کردند یا آنها که نرفتند. می شنیدم که قرار است تدابیر شدید امنیتی باشد و همین هم انتظار می رفت. اینترنت کم سرعت و سیستم تلفن همراه و پیام کوتاه مختل شده نشان می داد که معلوم نیست مردم از سرکوب حکومت می ترسند یا حکومت از مردم دست خالی. اما شب ٢٢ بهمن  محله ما که در تمام شبهای بعد از انتخابات فریاد الله اکبرشان غوغا می کرد بدجوری در سکوت یاس آوری فرو رفت. آنشب فهمیدم که خیلی ها مثل من دودل بودند و نمی دانستند باید چه بکنند تا هم اعتراض سبزشان به خاموشی نرود و هم حکومت دیکتاتور به مراد دلش نرسد.


کلمات کلیدی:
مردها(1)
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸  

این روزها اگر از یک مرد در مورد زنی  که خیلی مورد توجهش است سوال کنید، فکر می کنید اولین خصوصیتی که از این زن به زبان می آورد چی باشد؟

"خوشگله...، س.ک.س.یه...، لونده...، جذابه...، خوش فکره...، باحاله...، خیلی باهوشه...، خیلی می فهمه...، باکلاسه...، اهل حاله...، تحصیل کرده است...، پولداره...،‌با مزه است...، خنگه...،‌لوسه..."

نه ،هیچکدام را نمی گوید. بلکه خیلی جدی جواب می دهد:" خیلی مهربونه"

بمیرم برای دل همه مردان محبت ندیده امروزی.

نکته: مسلما شما خانمهای متاهل می دانید که نباید این سوال را از همسرانتان بپرسید. چون اولا آنها جواب می دهند تنها زنی که مورد توجهشان است خود شما هستید و تنها خصوصیت بارز شما زیبایی تان است.و اگر اشتباه کردید و این سوال را از همسرتان پرسیدید و جوابی غیر از این دادند به هوش همسرتان شک کنید و تا دیر نشده فکری بکنید.


کلمات کلیدی:
مردان شجاع رنسانس
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۸  

پدر بیچیلینی رئیس راهبان سانتواسپریتو یکی از صومعه های فلورانس بود.این صومعه کتابخانه ای داشت که راهبان آموزش یافته از کتابهای خطی و نایاب سراسر اروپانسخه برداری می کردند.پدر بیچیلینی معتقد بود:"اینجا مدرسه است. از سانسور خبری نیست.هیچ کتابی ممنوع نیست.می خواهم شاگردان ما در شک کردن،تحقیق و اندیشه آزاد باشند. آئین کاتولیک نباید از این آزادی گرائی بیمناک باشد. اینکار موجب رشد شاگردان و تعالی دین است...ما معتقدیم مغز و جان انسان شکوهمندترین آفریده خداست.معتقدیم هنر والاترین جلوه های استعداد انسان است.چیزی به نام هنر کفرآلود وجود ندارد.فقط هنر خوب وجود دارد و بد..." ١

میکل آنژ ساعتها در کتابخانه سانتواسپریتو به مطالعه و کپی برداری آثار هنرمندان می گذراند.هنگام آغاز مجسمه هرکول متوجه شد  نیاز دارد علاوه بر طراحی مدلهای زنده از درون جسم انسان نیز آگاهی داشته باشد.این کار در آن زمان جرم بزرگی به حساب می آمد و تنها مردگانی که در دسترس بودند جسد بیماران فقیری بود که در بیمارستانها مجانی کلیساها جان می دادند.بیمارستان کلیسای سانتو اسپریتو تنها جائی بود که میکل آنژ به همه جای آن دسترسی داشت و تنها راه چاره درخواست از پدر بیچیلینی بود.اما حتی اگر پدر بیچیلینی هم که معروف به شجاعت بود اجازه می داد با این کار جان هر دو در معرض خطر بود و اگر نمی پذیرفت احتمال داشت برای همیشه از دیر رانده شود.

میکل آنژ تمام شجاعت خود را جمع کرد و موضوع را با پدر مطرح کرد.پدر حرف او را نیمه تمام گذاشت و گفت: دیگر حرفش را نزن. گوئی این مطلب را اصلا مطرح نکرده ای.

میکل آنژ چند هفته از دیر دوری کرد. اما پدر دوباره او را به صومعه دعوت کرد و کتابی مصوری از سده چهارم به او داد که در آن طراحی بدن انسان بود.هنگام دادن کتاب کلید مفرغی بزرگی از کشو درآورد و میان کتاب گذاشت.میکل آنژ به کتابخانه بازگشت.پدر باز هم به او کمک می کرد و کتابهای مناسبی به او می داد و هربار کلید مفرغی بزرگ را به عنوان چوب الف میان کتاب می گذاشت.بالاخره توجه میکل آنژ به کلید جلب شد و متوجه گردید پدر فقط هنگام صحبت با او از کلید استفاده میکند.  کلید را برداشت و نیمه شب به سراغ اتاق مردگان رفت و در را باکلید مفرغی باز کرد.او شبهای بسیاری را به تشریح بدن مردگان پرداخت تا اجزای درونی بدن انسان را شناخت و کلید را به پدر بازگردانید.

وقتی میکل آنژ ‌اولین بار طرحهای لئوناردو داوینچی را دید یقین کرد که او نیز بدن انسان را تشریح کرده است.

١- نقل از کتاب"رنج و سرمستی"نوشته ایروینگ استون


کلمات کلیدی: میکل آنژ
تاسوعا و عاشورا روزهای بزرگی هستند
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸  

تاسوعا و عاشورا روزهای خوبی هستند. مردم دور هم جمع می شوند. بچه محل ها، فامیلها، غریبه ها هم می آیند تماشا. مراسم برگزار می کنند. غذا درست می کنند.با هم همکاری می کنند.دیدارها تازه می شود. دوستی های جدید ایجاد می شود. مردم دور هم جمع می شوند و این جمع شدنها شیرین است. در این میان ذکر مصیبتی هم می خوانند. بحث های فلسفی و اسلامی هم می کنند. بعضی ها هم همان حرفهای تکراری هر ساله را می گویند و می روند. بعضی ها هم نذر می کنند. حاجت می گیرند و دست پر می روند تا سال دیگر.

تاسوعا و عاشورا روزهای تجمع مردم است. مردمی که اگر موافق دولتشان نباشند تجمعشان خطرناک است. رژیم قبل از این تجمع می ترسید. مردم هم نهایت استفاده را از این تجمع کردند و رژیم قبل نتوانست در برابر این تجمع مقاومت کند. دولت که اسلامی شد تاسوعا و عاشورا فقط شد مراسم و کارناوال و جمعیت شادان و جمعیت حاجت دار.اما مردم که ناراضی شدند همین جمعیت برای دولت خطرناک شد. مردم همان مردم هستند. اما دولت دوباره ترسیده.

رژِیم قبل اسلامی نبود. اما مردم دوره قبل حرمتها را نگاه می داشتند. مردمی که زیاد اعتقادی نداشتند، یا مردمی که اصلا اعتقاد نداشتند حرمت تاسوعا و عاشورا را نگه می داشتند و حتی در ماههای محرم و صفر بعضی حرامها را کنار می گذاشتند و با مردم عادی عزادار مدارا می کردند. اما رژیم اسلامی امروز در شب عاشورا مردم عادی را کتک می زند و در روز عاشورا آدم می کشد. آدمی که نه دزد است نه قاچاقچی نه جاسوس نه فاسق نه جانی نه...فقط آدم است.راستی کفاره یک آدم در ماه حرام در ظهر ,اشورا چقدر است؟ چه کسی قرار است آن را پرداخت کند؟

این دولت بزرگترین دستاوردی که داشت این بود که حرمتها را شکست. حرمتهایی که مردم ما عادت کرده بودند به آنها احترام بگذارند. این دولت حرمت آدم بودن را هم شکست.راستی که تاسوعا و عاشورا روزهای بزرگی هستند.


کلمات کلیدی:
هنوز زود است...
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸  

نه،هرچی فکر می کنم، هرچقدر میان مردم عادی می چرخم و افکار و عقایدشان و از همه مهمتر رفتار و قضاوتشان را می بینم، بیشتر باور می کنم که این مرد سبز در حد و اندازه شان نبود. نگاه نکنید به اندک روشنفکر دوروبرتان و تعدادی وبلاگ نویسی که البته بیشتر شعار می دهند و الحق قشنگ هم شعار می دهند. اکثریت هنوز در عمل رفتارهای متعصبانه وحشتناکی دارند که حتی باورش هم سخت است.هنوز بسیارند مردان دیکتاتوری که هر کدام در خانه هایشان حکم می رانند و زور می گویند و تمام کاستی شخصیتی شان در اجتماع را بر سر زن و بچه خالی می کنند. اکثریت جوانان خوشگذران به اصطلاح امروزی که آزادی فردی را حق مسلم می دانند و دم از روشنفکری اخلاقی می زنند، پای ازدواج و همسر و خواهر خودشان که به میان می آید از پدربزرگهای زیر خاکشان هم متحجرتر می شوند و آدم مبهوت می ماند که آنهمه شعار آزادی برای زنان و حق انتخاب و غیره فقط برای همسایه بود؟!

کجا مردمی که هر کدام دیکتاتور کوچکی هستند در قلمرو بی مقدار خودشان تاب می آورند رئیس جمهوری دست در دست همسر فرزانه و هنرمند و محجبه را.پای عمل که می رسید و اندک مشکلات اقتصادی فشارشان می آورد و کم می آوردند جلوی زن و بچه و همسایه و باجناق و...همه می شدند طرفدار حفظ صیانت خانواده و اینها را مسبب ترویج بی بندباری و افزایش آمار طلاق و از دست رفتن فرهنگ اسلامی و تهاجم فرهنگ بیگانه می دانستند.

راست گفته اند که لیاقت هر ملتی دولتی است که بر آنها حکم می راند.هرچه بیشتر در بطن جامعه می روم بیشتر باور می کنم که ما ملتی نبودیم که لایق مردی باشیم که در دوران نامزدی اش یک شعار تبلیغاتی، یک دروغ یا یک وعده عوام فریبانه و غیر ممکن حتی به اندازه آوردن پول نفت بر سر سفره ها نداد.نه، هنوز برای ما زود بود. حتی اگر در اثر یک شور عمومی به او رای داده باشیم.


کلمات کلیدی:
اگه یکی پیدا می شد...
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۸  

چی می شد اگه یکی پیدا می شد که می رفتم پهلوش و براش حرف می زدم و او گوش می کرد و قضاوت نمی کرد،جواب نمی داد،خمیازه نمی کشید و به ساعتش نگاه نمی کرد،نگرانم نمی شد،نصیحتم نمی کرد،فقط می خندید،چون می دانست دارم الکی غر می زنم،وگرنه اوضاع خوبه،مریض نیستم،خل نشده ام،پرتوقع نیستم،شوهرم مرد خوبی است،نمی خواهم طلاق بگیرم،از دست پسرم خسته نشده ام و نمی خواهم او را سرراه بگذارم،از کار کردن خسته نیستم، فقط کمی از یکنواختی و کسلی زندگی خسته شده ام،کاسه ظرفیتم پر شده و باید کمی خالی بشه،همین.فقط دلم می خواست یکی گوش بده.چقدر با خودم حرف بزنم و منتظر بمانم تا این دوره تمام بشود و من دوباره سرحال بشم.

کاش یکی پیدا می شد که خیلی رفیق بود، که من نگران نمی شدم که مزاحمش شده ام، خودش هم کلی گرفتاری دارد و قرار نیست من سرش خراب بشم،او هم گاهی غرغرکردنهای بی دلیلش را پیش من می آورد. من هم گوش می کردم،قضاوت نمی کردم،به ساعتم نگاه نمی کردم،نگرانش نمی شدم، نصیحتش نمی کردم،فقط گوش می دادم و می دانستم که داره از یکنواختی و کسلی زندگی غر می زنه.وگرنه همه چیز خوبه و قرار نیست طلاق بگیره و بچه اش را سرراه بگذاره و ...چقدر توی خودش بریزه و با خودش حرف بزنه.

چی می شد اگه یکی پیدا می شد...


کلمات کلیدی:
میکل آنژ در 20 سالگی
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۸  

میکل آنژ در سن ٢٠ سالگی از فلورانس به رم رفت و در آنجا فهمید که به جای پول دادن به آوارگان و کارگران برای مدل شدن، می تواند ساعتها در حمام های عمومی بنشیند و از بدن های برهنه طرح بزند.در رم آن زمان حمام جای افراد سرشناس بود که علاوه بر شستشو دور هم می نشستند و بحث می کردند و تفریح می نمودند. دوستی به میکل آنژ پیشنهاد می دهد که به حمام های مختلط که توسط روس.پیان اداره می شد برود تا بتواند از بدن زنان نیز طراحی کند.میکل آنژ پاسخ می دهد:تمایلی به طراحی زنان ندارم

- پس نیمی از مردم را از برنامه طراحی خود حذف کرده ای.

-برای من زیبایی و قدرت در مرد پدیدار می شود...برای من زیبایی و هیجان انگیزی زن در خاموشی او نهفته است.

- شاید نتوانستی آنان را در موقعیت مناسب قرار دهی.

-توانسته ام. و آن را در خور عشق ورزیدن یافته ام و نه موضوعی برای یک تندیس.*

*نقل از کتاب "رنج و سرمستی"

پ.ن.هنوز ادامه کتاب را نخوانده ام. مطمئن نیستم که میکل آنژ در سن بالاتر و با تجربیات بیشتر بر سر همین عقیده مانده باشد!اگر نظرش عوض شد خبرتان می کنم.


کلمات کلیدی: