مردها(1)
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸  

این روزها اگر از یک مرد در مورد زنی  که خیلی مورد توجهش است سوال کنید، فکر می کنید اولین خصوصیتی که از این زن به زبان می آورد چی باشد؟

"خوشگله...، س.ک.س.یه...، لونده...، جذابه...، خوش فکره...، باحاله...، خیلی باهوشه...، خیلی می فهمه...، باکلاسه...، اهل حاله...، تحصیل کرده است...، پولداره...،‌با مزه است...، خنگه...،‌لوسه..."

نه ،هیچکدام را نمی گوید. بلکه خیلی جدی جواب می دهد:" خیلی مهربونه"

بمیرم برای دل همه مردان محبت ندیده امروزی.

نکته: مسلما شما خانمهای متاهل می دانید که نباید این سوال را از همسرانتان بپرسید. چون اولا آنها جواب می دهند تنها زنی که مورد توجهشان است خود شما هستید و تنها خصوصیت بارز شما زیبایی تان است.و اگر اشتباه کردید و این سوال را از همسرتان پرسیدید و جوابی غیر از این دادند به هوش همسرتان شک کنید و تا دیر نشده فکری بکنید.


کلمات کلیدی:
مردان شجاع رنسانس
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۸  

پدر بیچیلینی رئیس راهبان سانتواسپریتو یکی از صومعه های فلورانس بود.این صومعه کتابخانه ای داشت که راهبان آموزش یافته از کتابهای خطی و نایاب سراسر اروپانسخه برداری می کردند.پدر بیچیلینی معتقد بود:"اینجا مدرسه است. از سانسور خبری نیست.هیچ کتابی ممنوع نیست.می خواهم شاگردان ما در شک کردن،تحقیق و اندیشه آزاد باشند. آئین کاتولیک نباید از این آزادی گرائی بیمناک باشد. اینکار موجب رشد شاگردان و تعالی دین است...ما معتقدیم مغز و جان انسان شکوهمندترین آفریده خداست.معتقدیم هنر والاترین جلوه های استعداد انسان است.چیزی به نام هنر کفرآلود وجود ندارد.فقط هنر خوب وجود دارد و بد..." ١

میکل آنژ ساعتها در کتابخانه سانتواسپریتو به مطالعه و کپی برداری آثار هنرمندان می گذراند.هنگام آغاز مجسمه هرکول متوجه شد  نیاز دارد علاوه بر طراحی مدلهای زنده از درون جسم انسان نیز آگاهی داشته باشد.این کار در آن زمان جرم بزرگی به حساب می آمد و تنها مردگانی که در دسترس بودند جسد بیماران فقیری بود که در بیمارستانها مجانی کلیساها جان می دادند.بیمارستان کلیسای سانتو اسپریتو تنها جائی بود که میکل آنژ به همه جای آن دسترسی داشت و تنها راه چاره درخواست از پدر بیچیلینی بود.اما حتی اگر پدر بیچیلینی هم که معروف به شجاعت بود اجازه می داد با این کار جان هر دو در معرض خطر بود و اگر نمی پذیرفت احتمال داشت برای همیشه از دیر رانده شود.

میکل آنژ تمام شجاعت خود را جمع کرد و موضوع را با پدر مطرح کرد.پدر حرف او را نیمه تمام گذاشت و گفت: دیگر حرفش را نزن. گوئی این مطلب را اصلا مطرح نکرده ای.

میکل آنژ چند هفته از دیر دوری کرد. اما پدر دوباره او را به صومعه دعوت کرد و کتابی مصوری از سده چهارم به او داد که در آن طراحی بدن انسان بود.هنگام دادن کتاب کلید مفرغی بزرگی از کشو درآورد و میان کتاب گذاشت.میکل آنژ به کتابخانه بازگشت.پدر باز هم به او کمک می کرد و کتابهای مناسبی به او می داد و هربار کلید مفرغی بزرگ را به عنوان چوب الف میان کتاب می گذاشت.بالاخره توجه میکل آنژ به کلید جلب شد و متوجه گردید پدر فقط هنگام صحبت با او از کلید استفاده میکند.  کلید را برداشت و نیمه شب به سراغ اتاق مردگان رفت و در را باکلید مفرغی باز کرد.او شبهای بسیاری را به تشریح بدن مردگان پرداخت تا اجزای درونی بدن انسان را شناخت و کلید را به پدر بازگردانید.

وقتی میکل آنژ ‌اولین بار طرحهای لئوناردو داوینچی را دید یقین کرد که او نیز بدن انسان را تشریح کرده است.

١- نقل از کتاب"رنج و سرمستی"نوشته ایروینگ استون


کلمات کلیدی: میکل آنژ
تاسوعا و عاشورا روزهای بزرگی هستند
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸  

تاسوعا و عاشورا روزهای خوبی هستند. مردم دور هم جمع می شوند. بچه محل ها، فامیلها، غریبه ها هم می آیند تماشا. مراسم برگزار می کنند. غذا درست می کنند.با هم همکاری می کنند.دیدارها تازه می شود. دوستی های جدید ایجاد می شود. مردم دور هم جمع می شوند و این جمع شدنها شیرین است. در این میان ذکر مصیبتی هم می خوانند. بحث های فلسفی و اسلامی هم می کنند. بعضی ها هم همان حرفهای تکراری هر ساله را می گویند و می روند. بعضی ها هم نذر می کنند. حاجت می گیرند و دست پر می روند تا سال دیگر.

تاسوعا و عاشورا روزهای تجمع مردم است. مردمی که اگر موافق دولتشان نباشند تجمعشان خطرناک است. رژیم قبل از این تجمع می ترسید. مردم هم نهایت استفاده را از این تجمع کردند و رژیم قبل نتوانست در برابر این تجمع مقاومت کند. دولت که اسلامی شد تاسوعا و عاشورا فقط شد مراسم و کارناوال و جمعیت شادان و جمعیت حاجت دار.اما مردم که ناراضی شدند همین جمعیت برای دولت خطرناک شد. مردم همان مردم هستند. اما دولت دوباره ترسیده.

رژِیم قبل اسلامی نبود. اما مردم دوره قبل حرمتها را نگاه می داشتند. مردمی که زیاد اعتقادی نداشتند، یا مردمی که اصلا اعتقاد نداشتند حرمت تاسوعا و عاشورا را نگه می داشتند و حتی در ماههای محرم و صفر بعضی حرامها را کنار می گذاشتند و با مردم عادی عزادار مدارا می کردند. اما رژیم اسلامی امروز در شب عاشورا مردم عادی را کتک می زند و در روز عاشورا آدم می کشد. آدمی که نه دزد است نه قاچاقچی نه جاسوس نه فاسق نه جانی نه...فقط آدم است.راستی کفاره یک آدم در ماه حرام در ظهر ,اشورا چقدر است؟ چه کسی قرار است آن را پرداخت کند؟

این دولت بزرگترین دستاوردی که داشت این بود که حرمتها را شکست. حرمتهایی که مردم ما عادت کرده بودند به آنها احترام بگذارند. این دولت حرمت آدم بودن را هم شکست.راستی که تاسوعا و عاشورا روزهای بزرگی هستند.


کلمات کلیدی:
هنوز زود است...
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸  

نه،هرچی فکر می کنم، هرچقدر میان مردم عادی می چرخم و افکار و عقایدشان و از همه مهمتر رفتار و قضاوتشان را می بینم، بیشتر باور می کنم که این مرد سبز در حد و اندازه شان نبود. نگاه نکنید به اندک روشنفکر دوروبرتان و تعدادی وبلاگ نویسی که البته بیشتر شعار می دهند و الحق قشنگ هم شعار می دهند. اکثریت هنوز در عمل رفتارهای متعصبانه وحشتناکی دارند که حتی باورش هم سخت است.هنوز بسیارند مردان دیکتاتوری که هر کدام در خانه هایشان حکم می رانند و زور می گویند و تمام کاستی شخصیتی شان در اجتماع را بر سر زن و بچه خالی می کنند. اکثریت جوانان خوشگذران به اصطلاح امروزی که آزادی فردی را حق مسلم می دانند و دم از روشنفکری اخلاقی می زنند، پای ازدواج و همسر و خواهر خودشان که به میان می آید از پدربزرگهای زیر خاکشان هم متحجرتر می شوند و آدم مبهوت می ماند که آنهمه شعار آزادی برای زنان و حق انتخاب و غیره فقط برای همسایه بود؟!

کجا مردمی که هر کدام دیکتاتور کوچکی هستند در قلمرو بی مقدار خودشان تاب می آورند رئیس جمهوری دست در دست همسر فرزانه و هنرمند و محجبه را.پای عمل که می رسید و اندک مشکلات اقتصادی فشارشان می آورد و کم می آوردند جلوی زن و بچه و همسایه و باجناق و...همه می شدند طرفدار حفظ صیانت خانواده و اینها را مسبب ترویج بی بندباری و افزایش آمار طلاق و از دست رفتن فرهنگ اسلامی و تهاجم فرهنگ بیگانه می دانستند.

راست گفته اند که لیاقت هر ملتی دولتی است که بر آنها حکم می راند.هرچه بیشتر در بطن جامعه می روم بیشتر باور می کنم که ما ملتی نبودیم که لایق مردی باشیم که در دوران نامزدی اش یک شعار تبلیغاتی، یک دروغ یا یک وعده عوام فریبانه و غیر ممکن حتی به اندازه آوردن پول نفت بر سر سفره ها نداد.نه، هنوز برای ما زود بود. حتی اگر در اثر یک شور عمومی به او رای داده باشیم.


کلمات کلیدی:
اگه یکی پیدا می شد...
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۸  

چی می شد اگه یکی پیدا می شد که می رفتم پهلوش و براش حرف می زدم و او گوش می کرد و قضاوت نمی کرد،جواب نمی داد،خمیازه نمی کشید و به ساعتش نگاه نمی کرد،نگرانم نمی شد،نصیحتم نمی کرد،فقط می خندید،چون می دانست دارم الکی غر می زنم،وگرنه اوضاع خوبه،مریض نیستم،خل نشده ام،پرتوقع نیستم،شوهرم مرد خوبی است،نمی خواهم طلاق بگیرم،از دست پسرم خسته نشده ام و نمی خواهم او را سرراه بگذارم،از کار کردن خسته نیستم، فقط کمی از یکنواختی و کسلی زندگی خسته شده ام،کاسه ظرفیتم پر شده و باید کمی خالی بشه،همین.فقط دلم می خواست یکی گوش بده.چقدر با خودم حرف بزنم و منتظر بمانم تا این دوره تمام بشود و من دوباره سرحال بشم.

کاش یکی پیدا می شد که خیلی رفیق بود، که من نگران نمی شدم که مزاحمش شده ام، خودش هم کلی گرفتاری دارد و قرار نیست من سرش خراب بشم،او هم گاهی غرغرکردنهای بی دلیلش را پیش من می آورد. من هم گوش می کردم،قضاوت نمی کردم،به ساعتم نگاه نمی کردم،نگرانش نمی شدم، نصیحتش نمی کردم،فقط گوش می دادم و می دانستم که داره از یکنواختی و کسلی زندگی غر می زنه.وگرنه همه چیز خوبه و قرار نیست طلاق بگیره و بچه اش را سرراه بگذاره و ...چقدر توی خودش بریزه و با خودش حرف بزنه.

چی می شد اگه یکی پیدا می شد...


کلمات کلیدی:
میکل آنژ در 20 سالگی
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۸  

میکل آنژ در سن ٢٠ سالگی از فلورانس به رم رفت و در آنجا فهمید که به جای پول دادن به آوارگان و کارگران برای مدل شدن، می تواند ساعتها در حمام های عمومی بنشیند و از بدن های برهنه طرح بزند.در رم آن زمان حمام جای افراد سرشناس بود که علاوه بر شستشو دور هم می نشستند و بحث می کردند و تفریح می نمودند. دوستی به میکل آنژ پیشنهاد می دهد که به حمام های مختلط که توسط روس.پیان اداره می شد برود تا بتواند از بدن زنان نیز طراحی کند.میکل آنژ پاسخ می دهد:تمایلی به طراحی زنان ندارم

- پس نیمی از مردم را از برنامه طراحی خود حذف کرده ای.

-برای من زیبایی و قدرت در مرد پدیدار می شود...برای من زیبایی و هیجان انگیزی زن در خاموشی او نهفته است.

- شاید نتوانستی آنان را در موقعیت مناسب قرار دهی.

-توانسته ام. و آن را در خور عشق ورزیدن یافته ام و نه موضوعی برای یک تندیس.*

*نقل از کتاب "رنج و سرمستی"

پ.ن.هنوز ادامه کتاب را نخوانده ام. مطمئن نیستم که میکل آنژ در سن بالاتر و با تجربیات بیشتر بر سر همین عقیده مانده باشد!اگر نظرش عوض شد خبرتان می کنم.


کلمات کلیدی:
پیروز باشید
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۸  

من به شماکه با اطمینان در راهپیمائی ها شرکت می کنید غبطه می خورم. به شما که اطمینان دارید کار درستی انجام می دهید،اطمینان دارید که تاثیر گذارید،نمی ترسید و چیزی برای از دست دادن و نگران بودن ندارید،شما که فکر می کنید راه حل را پیدا کرده اید،شما که می دانید و مطمئن هستید، به شما غبطه می خورم. و به شما که اصلا فکر نمی کنید،فقط هیجان زده و خشمگین هستید و به اشتیاق یکدیگر می روید، ماجراجو هستید و دنبال ساده ترین راه حل می روید و بهترین جواب را اولین جواب می دانید، به شما که از خودتان سوال نمی کنید،خودتان را بخاطر اشتباهاتتان سرزنش نمی کنید،به خودتان پاسخ نمی دهید، پشیمان نمی شوید یا فرصت پشیمان شدن ندارید،می روید بی گدار به آب می زنید،پر از شور و هیجان هستید و فرصت یک لحظه ایستادن و فکر کردن را هم به خودتان نمی دهید، به شما نه تنها غبطه می خورم بلکه به سرخوشی و سبکبالی تان حسودی ام می شود. برایتان دعا می کنم که فرصت یک لحظه پشیمانی را نیابید. پیروز باشید.


کلمات کلیدی:
عالم بی خبری
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۸  

می خواهم در عالم بی خبری مطلق باشم. موهای مش کرده ام را به سبک امروزی درست می کنم،حسابی آرایش می کنم و تیپ می زنم و می نشینم توی ماشین کنار دست همسرم و بی خیال نگاههای کنجکاو و حریص و سرزنشگر و حسرتبار می شوم.موسیقی امروزی گوش می کنم و می گذارم همسرم پز سیستم صوتی جدیدی را که به ماشینش بسته بدهد.هیچ نگران دیر شدن و هدر رفتن وقت باارزشم در ترافیک خیابانها نمی شوم.می گذارم همسرم از روی عجول بودن ذاتی اش بی دلیل مسیر عوض کند و بیشتر در ترافیک بماند و نگران استهلاک ماشین دوست داشتنی اش باشد تا من هم بیشتر در عالم بی خبری و بی مسئولیتی آهنگهای جفنگ خواننده های امروزی را گوش کنم و توی عالم خودم با خودم برقصم و شنگول باشم، پز ظاهر و قیافه و ماشینمان را بدهم و خوشحال باشم که سنم به قیافه ام نمی خورد و نگران اینهمه آرایشم نباشم،‌چون می دانم مجوز قانونی و شرعی ام کنار دستم نشسته و از هر خطر احتمالی جامعه ندید بدیدمان محافظتم می کند...

یادم می آید اوایل ازدواجمان وقتی توی ماشین خیلی مدل پائین همسرم نشستم،‌خیلی عاشقانه به من گفت" لیاقت تو یه ماشین مدل بالاست.نه این ماشین قراضه" و من دلم از اینهمه عشق و ستایش غش رفت. حالا می بینم که بعد از ١٢ سال زندگی مشترک همسرم به حرفش عمل کرد و به آرزویش در مورد من رسید. اما آیا آرزوی من هم همین بود؟...


کلمات کلیدی:
یک انسان معمولی
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۸  

وقتی مثل آدمهای معمولی می شوم احساس بهتری پیدا می کنم. وقتی به دلخوشی های کوچک می چسبم،حتی مثل یک کودک برای پوشیدن لباسی که تازه آن را خریده ام در یک مهمانی ساده ذوق دارم، احساس معمولی بودن را پیدا می کنم.وقتی باور می کنم که من هم می توانم حسودی کنم،‌می توانم بدجنسی کنم، می توانم آرزوهای کودکانه داشته باشم، می توانم قهر کنم، ...باورم می شود که یک آدم معمولی هستم.از جنس همین آدمهای دوروبر خودم که دلخوشی های کوچک دارند، غم های کوچک دارند،‌حس های ساده خوب وبد دارند و من هم جزئی از آنها هستم.نه بیش و نه کمتر.نمی خواهم خودم را تافته جدا بافته بدانم و دماغم را بالا بگیرم و ادعا کنم از بقیه بیشتر می دانم،‌چون چند تا کتاب بیشتر خوانده ام.

آی مردم عادی، من هم مثل شما اشتباه می کنم،‌می لغزم،‌وسوسه می شوم،‌می خندم و گریه می کنم. چرا انتظار زیادی از من دارید؟چرا فکر می کنید من معصوم، عاقل فهمیده و بری از اشتباهم؟مگر من مثل شما دو تا گوش،‌دوتا چشم،‌یک دهان و یک بینی ندارم؟شما باعث می شوید من خودم را سرزنش کنم،‌خودم را محکوم کنم،‌خودم را پای چوبه دار بکشانم و اعدام کنم و سعی کنم همانی بشوم که شما انتظار دارید.بگذارید من هم یک انسان معمولی بمانم. هوش من از شما بیشتر نیست.باور کنید من هم مثل شما به نگاهی عاشقانه بند دلم می لرزد و به کلامی محبت آمیز راهم را کج می کنم. باورم کنید. چیز غریبی نیست. چون من هم از جنس انسانم. مثل شما.


کلمات کلیدی:
انتظار روزهای خوش
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۸  

منتظر یک اتفاق خوش بودم تا بنویسم.می خواستم برای پیروزی در انتخابات بنویسم.اما هرچه منتظر ماندم اتفاق خوشی نیفتاد و روزها پر از خشم و یاس و ناامیدی بود.

حالا که سه ماه از جریانات گذشته و خشم ها به کینه و احساسات جریحه دار شده به زخمهای کهنه تبدیل گشته منطقی تر شده ام و از بالا به قضیه نگاه می کنم. حالا خوشحالم که موسوی رئیس جمهور این دولت نشد و این مردک بر مسند نشست تا روز بروز بیشتر هواداران اندکش را از دست بدهد. حالا فکر می کنم هنوز برای تغییرات اساسی زود بود. اگرچه هر تغییری تاوانی دارد و ما ملت ایران ثابت کرده ایم برای هر تغییری ولو اندک سنگین ترین تاوان را پس می دهیم.چون به شدت تابع احساسات هستیم.

حالا بهتر بیست سال سکوت موسوی را می فهمم.تنها از او برمی آمد که بیانیه  بدهد و شور از بین رفته مردم را زنده کند و یکبار دیگر آنها را به صحنه بکشاند.حالا این بزرگمرد را بیشتر دوستش دارم. انقدر دوستش دارم که برای رئیس جمهور نشدنش خوشحالم.

مردم ما خیلی تغییر کرده اند. مردم ما مردم یکسال پیش نیستند. حتی مردم قبل از انتخابات هم نیستند.مردم ما در این چندماه انقدر آموختند که دیگر نمی توان به آنها دروغ گفت.مردم ما انقدر آموختند که حکومت هم از دستهای خالی آنها می ترسد. مردم ما آموختند که سرنوشت هر ملتی در دستان خودش است و می توان آن را تغییر داد حتی با دستان خالی. به امید فرداهای سبزتر.

پ.ن.بیانیه شمارع ١٣ میرحسین موسوی

...راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانه هایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشت های روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود...


کلمات کلیدی:
سال نو مبارک
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٧  

وقتی پنجره را باز می کنم بوی بهار می آید.بوی شکوفه های تازه، جوانه های تازه و هوای تازه. انقدر همه چیز تازه و نو است که من هم دلم می خواهد تازه شوم. دوباره متولد شوم و تمام کینه ها و دلتنگیها و غمها و اشتباهات سالی که گذشت را دور بریزم و باور کنم که می توانم مثل طبیعت نو شوم و دوباره همه چیز را از نو شروع کنم. وقتی طبیعت می تواند چرا من نتوانم.می خواهم دوباره شروع کنم. می خواهم تازه شوم. می خواهم دوباره متولد شوم.

برایتان آرزو نمی کنم که سال خوبی داشته باشید. چون این جمله کلیشه ای را روزی ده بار می گوییم و می شنویم. در عوض می گویم بیایید سال نو بهترین ها را برای خودمان بخواهیم. چرا که ما همان چیزی می شویم که می خواهیم.


کلمات کلیدی:
دلتنگی های تنهایی
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٧  

وقتی می آیی با خودت  یک دنیا شور و انرژی می آوری و وقتی می روی یک دنیا حسرت و آرزو به جا می گذاری. وقتی تو می آیی تمامی خاطرات شاد کودکی زنده می شود، ما دوباره

کودک می شویم ودر خانه پدری شادی می کنیم. اما وقتی می روی یادمان می افتد که بزرگ شده ایم و دیگر از شادی های کودکی خبری نیست.آمدنت همیشه قشنگ است و رفتنت غم

انگیز. مسافر راه دور من، خواهر مهربانم، بودنت شادی بخش است. اما انقدر کوتاه است که گاهی می گویم کاش رنج این سفر سخت و طولانی را به خودت نمی دادی و نمی آمدی،

چرا که تلخی رفتن دوباره ات تمام شیرینی آمدنت را از کامم می برد. دوباره سخت است عادت کردن به نبودن تو.
دلم گرفته. هنوز نمی توانم به زندگی عادی برگردم. دلم می خواهد یه دل سیر دردو دل کنم. از اون دردودلها که توش پر از غرزدن هست.غر زدن بخاطر هیچی.اما یه گوش

مفت می خوام. خواهرم که رفت. برای همسرم هم نمی توانم غر بزنم. غر که بزنم فکر می کند از چیزی ناراحتم و او باید کاری کند. نمی توانم دلتنگی ام را برایش شرح دهم.

مردها انگار هیچوقت معنی غر زدن بی هدف را نمی فهمند. یاد دوست قدیمی ام می افتم.سالهاست که رفته کانادا. چقدر جای او خالی است. به زمان حال برمی گردم.به دوستان

امروزم. به هر کدام که فکر می کنم می بینم هر کدام آنچنان گرقتار زندگی و مشکلاتش هستند که من بینشان بی مشکل ترینم. خجالت می کشم بخاطر دلتنگی به آنها پناه ببرم و وقتشان

را بگیرم. پس به وبلاگم پناه می آورم و توی این دنیای مجازی غر می زنم، انگار که کسی صدای غرغرهایم را نشنیده باشد.بار دلتنگیم را به تنهایی به دوش می کشم تا خاطر دوست و

آشنائی را مکدر نکنم و دوباره بشوم همان خردادی دمدمی مزاج همیشگی


کلمات کلیدی:
آنطرف آبی ها
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٧  

وقتی خیلی درگیر زندگی می شوم فراموش می کنم که در این کشور چقدر کمبود وجود دارد، فراموش می کنم که ارزش گذاشتن به شرافت انسانها بی اهمیت ترین مسئله در این کشور است.فراموش می کنم چقدر برخورد فروشنده ها، کارمندان ادارات و مراکز درمانی و رفاهی با آدمها بد است، چقدر امکانات رفاهی کم است...به همه اینها عادت می کنم. چون زندگی در این کشور را انتخاب کرده ام. اما هرگز فراموش نمی کنم که در این جمع من هم یک انسانم که می توانم شرافت خود را حفظ کنم و تا می توانم از آن دفاع می کنم.
من می دانم که بی قانونی زیاد است. اما خودم تا جایی که می توانم به قانون احترام می گذارم. بخصوص قوانینی که برای آسودگی بیشتر زندگی شهر نشینی است. مثل قوانین راهنمائی و رانندگی. اما تو که از آنطرف آب آمدی و ادعا می کنی آنطرف آبها همه مردم متمدن هستند چرا تا به ایران می رسی قوانین را زیر پا می گذاری و وقتی پلیس می گیردت به ایرانیها بدوبیراه می گویی و دنبال پارتی و آشنا می گردی."چون اینجا ایران است؟!" من هم می دانم اینجا خیلی ها برای کسب و کارشان مجبورند رشوه بدهند. اما تو که از آنطرف آب آمدی چطور نمی دانی رشوه همه جای دنیا وجود دارد.چرا تا می رسی ایران می خواهی همه بی قانونی هایت را با آشنا ردیف کنی. "چون اینجا ایران است؟!"
خسته شدم انقدر در هر مجلس و محفلی نشستیم و خودمان خودمان را کوبیدیم. چرا قبول نمی کنیم ایران یک کشور جهان سومی است که در حال توسعه است.چرا یادمان رفته است که وقتی انگلیس مترو داشت ما هنوز ماشین دودی داشتیم و وقتی در آمریکا مردم داشتند یاد می گرفتند به سیاه پوستان احترام بگذارند شاهان ایرانی حرمسراهایشان را پر می کردند. پس تفاوتهای زمانی را بپذیریم و خوشحال باشیم که امروز پلیس 110 و بانک الکترونیکی و مترو داریم. قبول دارم که بخاطر داشتن یک دولت ایدئولوژیکی سرعت پیشرفتمان کم است. اما این دلیل نمی شود که وقتی می رویم آنطرف آب متمدن شویم و وقتی برمی گردیم بی قانونی کنیم.
دیگر حاضر نیستم در هیچ محفلی شرکت کنم که در آن از فرنگ برگشته ها ایرانیها را بکوبند و تمسخر کنند و اینطرف آبیها هم برای اینکه کم نیاورند با آنها همصدا شوند. چون من از خودم شروع کرده ام و حاضر نیستم چون عده ای بی تمدنی می کنند و با هر قانونی حتی سودمند مخالفت می کنند با آنها همسو شوم.


کلمات کلیدی:
یک تصمیم مهم
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧  

اول بگویم که نمی خواهم خودم را توجیه کنم و درستی تصمیمم را به کسی ثابت کنم. چرا که درستی یا اشتباه یک تصمیم کاملا نسبی است.هر کسی مختار است انتخاب کند و برای انتخابش دلیلی بیاورد. من هم می خواهم یکی از دلایل ترک کارم را بگویم تا در درجه اول خودم شرایط تصمیم گیری ام را فراموش نکنم. شاید هم نوشته من به کسانی که در هر تصمیمی دودل هستند بتواند کمکی بکند.
من می خواهم یک مادر خوب باشم. نمی خواهم خاطرات کودکی پسرم پر از انتظارکشیدن برای بازگشت مادر باشد.نمی خواهم همیشه به یاد بیاورد که مادرش که از سرکار برمیگشت انقدر خسته و بی حوصله بود که به داستانهای او گوش نمی داد، نقاشی های او را نمیدید‌ و او را به پارک نمی برد. نمی خواهم وقتی بزرگ شد تصمیم بگیرد زن خانه دار داشته باشد،‌تنها به این دلیل که مادرش در کودکی کنارش نبود،‌کاری که خیلی از مردان جوان دورو برم انجام می دهند.
البته مادر من هم یک زن خانه دار بود. او بهترین مادر بود. همیشه حضور داشت. همیشه اتاقم تمیز و مرتب، لباسهایم  شسته و غذایم آماده و گرم بود. انقدر حضورش پررنگ بود که هنوز هم اگر اجازه بدهم می خواهد به همان کارها ادامه دهد و خانه ام را مرتب و تمیز کند و وقتی این کارها را نمی کند کسل و بی حوصله و بداخلاق می شود. او دلش می خواهد من همیشه نیازمندش باشم. اما مادر من هرگز دوست من نبود.
من هم نمی خواهم در خانه بمانم تا برای پسرم غذا بپزم، اتاقش را مرتب کنم و...اما می خواهم یک دوست خوب برایش باشم. می دانم که وقتی نوجوان می شود در اتاقش را می بندد و دوست ندارد با من بیرون بیاید. اما به یک دوست نیاز دارد. من می خواهم پایه های دوستی ام را امروز بریزم تا وقتی در اتاقش را بست یک مادر نگران نباشم که آزادی های یک نوجوان را خراب می کند.
 من بهتر از هر کسی می دانم که سالها سابقه کار دارم و می توانم هر روز ترقی کنم. اما می توانم این پیشرفت را عقب بیندازم. فقط به این دلیل که کودکی پسر من هرگز تکرار نمی شود، اما من هنوز برای پیشرفت وقت دارم. اصلا شاید بی انصافی باشد که بگویم من بخاطر پسرم دست از کار می کشم.نه. من بخاطر خودم از کار دست می کشم. چون می خواهم از مادر بودن لذت ببرم. مگر تا چند سال دیگر وقت دارم که با او در راه مهد دنبال گربه ها کنیم، کلاغها را بترسانیم،‌شبها کنار هم بخوابیم و برای هم خوابهای خنده دار تعریف کنیم و از ته دل بخندیم به "سوسماری که به ناخنهایش لاک زده" و "ماری که داماد شده و به دمش پاپیون بسته است"!
من می خواهم از این لحظه های ناب با همه وجودم لذت ببرم.


کلمات کلیدی:
کوری
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧  

"کوری" تلخ ترین رمانی بود که تا بحال خوانده ام.هیچوقت از خواندن کتابی اینهمه زجر نکشیدم و در عین حال انقدر مشتاق نبودم که تمامش کنم. این کتاب به طرز وحشتناکی یک حقیقت تلخ را بیان می کند. اینکه اگر نیازهای اولیه انسان مثل خوردن یا قضای حاجت برآورده نشود همه چیز زندگی اجتماعی معنای خود را از دست می دهد. در این شرایط انسان از حیوان هم پست تر می شود،‌چرا که حیوان بعد از برآورده شدن نیازهای اولیه اش به دیگر موجودات آسیبی نمی رساند،‌اما انسان در بدترین شرایط هم نیروی جاه طلبی، شهوت و قدرت طلبی خود را از دست نمی دهد. هیچ حیوانی فقط بخاطر شهوت و قدرت طلبی حیوان دیگری را آگاهانه شکنجه نمی دهد.
در رمان "کوری" همه مردم یک شهر خیالی کور می شوند.تنها یک زن بینا می ماند. اما او هم مجبور است تظاهر به کوری کند تا از آسیبها به دور بماند،‌تا جائی که عادت می کند آنچه را می بیند ندیده بگیرد تا فقط بتواند به زندگی ادامه دهد.کتاب با این جمله آغاز می شود:اگر می توانی ببینی، نگاه کن. اگر می توانی نگاه کنی، تامل کن.برای فهمیدن این جمله باید با داستان همراه شد و زجر ندیدن را کشید.
تنها نکته امیدوار کننده داستان عشق است که در بدترین شرایط هم در دل انسانها جوانه می زند تا گروهی را گرد هم بیاورد که به یکدیگر کمک کنند و سرنوشت هم برایشان مهم باشد،‌بدون آنکه از قبل همدیگر را بشناسند و تنها این بیماری هولناک سبب نزدیکی شان شده است.تا جایی که چشم بر گناهان هم ببندند و یکدیگر را ببخشایند و به هم عشق بورزند. اینجا باز تفاوت انسان با حیوان نشان داده می شود.همان انسانی که می تواند از حیوان پست تر باشد، می تواند چنین روح متعالی داشته باشد.
به نظرم دو راه برخورد با این کتاب وجود دارد.یا بعد از خواندن کتاب به کل فراموشش کرد یا آنکه دائم به آن فکر کرد. انقدر فکر کرد تا دیوانه شد! من گاهی اولی و گاهی هم دومی را انتخاب می کنم!


کلمات کلیدی: