وقتی می آیی با خودت یک دنیا شور و انرژی می آوری و وقتی می روی یک دنیا حسرت و آرزو به جا می گذاری. وقتی تو می آیی تمامی خاطرات شاد کودکی زنده می شود، ما دوباره
کودک می شویم ودر خانه پدری شادی می کنیم. اما وقتی می روی یادمان می افتد که بزرگ شده ایم و دیگر از شادی های کودکی خبری نیست.آمدنت همیشه قشنگ است و رفتنت غم
انگیز. مسافر راه دور من، خواهر مهربانم، بودنت شادی بخش است. اما انقدر کوتاه است که گاهی می گویم کاش رنج این سفر سخت و طولانی را به خودت نمی دادی و نمی آمدی،
چرا که تلخی رفتن دوباره ات تمام شیرینی آمدنت را از کامم می برد. دوباره سخت است عادت کردن به نبودن تو.
دلم گرفته. هنوز نمی توانم به زندگی عادی برگردم. دلم می خواهد یه دل سیر دردو دل کنم. از اون دردودلها که توش پر از غرزدن هست.غر زدن بخاطر هیچی.اما یه گوش
مفت می خوام. خواهرم که رفت. برای همسرم هم نمی توانم غر بزنم. غر که بزنم فکر می کند از چیزی ناراحتم و او باید کاری کند. نمی توانم دلتنگی ام را برایش شرح دهم.
مردها انگار هیچوقت معنی غر زدن بی هدف را نمی فهمند. یاد دوست قدیمی ام می افتم.سالهاست که رفته کانادا. چقدر جای او خالی است. به زمان حال برمی گردم.به دوستان
امروزم. به هر کدام که فکر می کنم می بینم هر کدام آنچنان گرقتار زندگی و مشکلاتش هستند که من بینشان بی مشکل ترینم. خجالت می کشم بخاطر دلتنگی به آنها پناه ببرم و وقتشان
را بگیرم. پس به وبلاگم پناه می آورم و توی این دنیای مجازی غر می زنم، انگار که کسی صدای غرغرهایم را نشنیده باشد.بار دلتنگیم را به تنهایی به دوش می کشم تا خاطر دوست و
آشنائی را مکدر نکنم و دوباره بشوم همان خردادی دمدمی مزاج همیشگی